دوشنبه 23 / 2 / 1392 ساعت 19:30

شخصی خطاب به عده‌ای گفت: "شنیده‌ام پشت سرم حرف‌هایی هست و غیبتی! خواستم بگویم غیبت‌ها را در جایگاه فعلی‌ام حلال می‌کنم."

جمع مذکور تشکر کردند. من اما از پشت سر صدایی شنیدم که میخکوبم کرد!

"آخ جون! یک گناه کمتر!!!"

من –مات و مبهوت از این نتیجه‌گیری بی‌بدیل- پوزخندی تلخ زدم فقط!

 

سه‌شنبه 24 / 2 / 1392 ساعت 9:30

شخص دیگری خطاب به تقریباً همان عده گفت: "غیبتی اگر پشت سرم هست، حلال می‌کنم؛ اما چه خوب است اگر حتی در غیبت هم انصاف را رعایت کنیم."

مخاطبین تشکر کردند. من اما این بار ساکت نماندم:

"غیبت که حق‌الناس محض نیست!"

غیبت

 

او که باید می‌فهمید، -فهمید یا نه، نمی‌دانم!- اما من باید می‌گفتم کج‌خیالی احمقانه‌ای کرده‌ای اگر فکر کنی با این حلال کردن‌ها گناه غیبت از کارنامه‌ات حذف می‌شود!

این قسم بزرگواری‌ها –که البته بسیار ستودنی است و غیر قابل وصف- فقط پایت را از زنجیر حق‌الناس  می‌گشاید. حق‌الله را به طاق نسیان سپرده‌ای چرا؟ اصل گناه هم‌چنان به قوت خود باقی است و عذاب نیز!

"ویل" شدیدترین مرتبه‌ی بیزاری است و خدا "وَیلٌ لِکُلِ هُمَزَةٍ لُمَزَة" را برای هم‌چو من و تویی گفته‌است!

رفیق نارفیقم

کاش می‌فهمیدی...


پ.ن1: حرفت را بزن تا از این بلاتکلیفی و موش و گربه بازی خلاص شوی! (مخاطب خاص!)

پ.ن2: به نظر شما چرا یک پزشک باید یکهو از من بپرسد "شما معلم‌اید؟"؟! روی پیشانی‌ام چنین نوشته است؟!