پست ثابت

پس از هفت ماه مقدمه چيني، بالاخره اینجا هم مشغول شدیم:


فَقَد هَرَبتُ اِلَیک...تا جنون!

هر كسي بر حسب فهم گماني دارد

بهار 1391 – تفرجگاهی در حومه شهر

صدایِ موزیک که آشکارا در فضا پیچیده‌است، نشان از نزدیکیِ محلِ پخشِ آن به کوه دارد.

فردی که از نزدیکیِ آن محل به جمعِ ما مضاف گشته‌است، می‌گوید:

"نوازنده و باندِ صوتی و تجهیزاتِ کامل دارند.مرد و زن با هم‌اند و مي‌رقصند و زن‌ها حجاب که نه،اما لچک را کامل از سر برداشته‌اند و ..."

پدر می‌پرسد: "از کجا برق گرفته‌اند؟" و خود پاسخ می‌دهد: " احتمالاً از اتومبیل!"

هنگامِ بازگشت چند لحظه‌ای می‌بینیم این جمعِ مختلطِ بی حیا و غیرت را!

پدر با نگاهی کنجکاوانه در جست‌و‌جویِ پاسخِ سوالِ پیشینِ خود است و نتیجه را اعلام می‌کند:

"از مسجد برق گرفته‌اند!!!"


پ.ن۱: حتی یادآوریِ این خاطره‌يِ تلخ نيز ديوانه‌ام مي‌كند!

پ.ن۲: چقدر بايد بر خود فشار بياوريم كه بر حسبِ ظاهر قضاوت نكنيم؟!

آیینه کی بر هم خورد از زشتی تمثال ها؟

در حمايت از موج وبلاگي "حجاب،وقتي زنها مهربانتر مي شوند"


اين را اسفند ۹۰،جلوي در ورودي يك نمايشگاه بهاره ديدم:

"چادر، مرا به كسي كه دوست دارم و دوستم دارد،خواهد رسانيد."


آي مسئول مثلاً فرهنگي!

هيچ انديشيده اي آيا،

كه چه مي كني با اين جملات بي بديل قصارت؟!

فرهنگ سازي مثلاً؟!

كدام فرهنگ؟!

كدام حجاب؟!

كدام چادر؟!

تو كه فرهنگ اين مملكت را در يد قدرت خويش گرفته اي و انديشه ات تا اين حد دون است و حقير،چه انتظار از مخاطبين تو؟!

تعريف تو از چادر همين است؟!

ابزاري براي شوهريابي؟؟؟

چقدر اهانت؟!

چقدر حقارت؟!

چقدر شقاوت؟!

هفت آسمان حيرت را سير مي كنم كه فرداروز چطور در چشمان مادرم نگاه خواهي كرد؟

وايِ من و چادرم با تو و اين توهين هاي هماره ات!

نمي داني اگر،بدان!

من و دوستانم چادر دوست داشتني مان را اين گونه تعريف مي كنيم:

حريم مشكي...

5 متر اقتدار سياه...

مخروط ناقص مشكي...

انتقام سيلي زهرا...

قامت بلند مشكي...

سنگر هماره مقدس...

قاب مشكي...

تا كور شود هر آنكه نتواند ديد!