می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود!

مسافرانی را فرض کنیم که در اتوبوسی نشسته اند. هر کدام در حرفه ای شأنی دارند و صاحبِ جای گاهی هستند. شاید بسیاری از ایشان هم شأنی والاتر داشته باشند از شأنِ راننده ای که هدایتِ اتوبوس را بر عهده دارد. در طیِ مسیر هر مسافری به طورِ طبیعی در دنیای ذهنی و حرفه ای خود سیر می کند و با کنار دستی از همان دنیای تخصصی حرف می زند؛ دنیای اقتصاد و کسب و تجارت، دنیای فن و فن آوری، دنیای تعلیم و تربیت، دنیای علومِ انسانی و فلسفه، دنیای هنر و ادبیات... آیا کسی راجع به اتوبوس صحبت می کند؟ راجع به راننده گی اتوبوس صحبت می کند؟ راجع به راننده ی آن صحبت می کند؟!

حالا فرض کنیم طیِ همان مسیر، راننده ی اتوبوس محکم بزند روی ترمز و کمی هم اتوبوس برود توی شانه ی خاکی و گوشه ی سپر هم بگیرد به گاردِ کنارِ جاده... دیگر آیا کسی حاضر است راجع به دنیای ذهنی و حرفه ای و تخصصیِ خود حرف بزند؟ گیرم که بالاترین متخصصِ علوم هسته ای باشی، وقتی در اتوبوسی نشسته ای که راننده ناشی است، حکماً فقط راجع به راننده گی اظهارِ نظر خواهی کرد. آیا در میانِ اضطرابِ اتوبوس و جاده فرصتی برای ورود به دنیاهای ذهنی و تخصصی باقی می ماند؟ وای به روزی که هر مسافری احساس کند که ولو با گواهی نامه ی پایه ی دوم، یا اصلاً بدونِ گواهی نامه، دست به فرمان به تری دارد نسبت به راننده ی اتوبوس...

نفحاتِ نفت – رضا امیرخانی

ضرب سخن من همان قسمت بولد شده است، با این توضیح که مثال اتوبوس را تعمیم باید داد به جامعه اسلامی!

اینکه در یک جامعه هر فردی و در هر جایگاهی همّ و غمّش معطوف گذران زندگی شخصی خود باشد، اما تنها با بروز یک مشکل – و گاهی حتی در حد یک مسئله- فهم و دانش سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خود را بالاتر از ولی فقیه و رئیس جمهور مملکت بداند، اصلاً خوب نیست!

و این وصف روزگار ماست...

طلحه و زبیر هم حضرت پدر (ع) را در فن حکومت داری ناتوان می دانستند!!!

عینک های بدبینی را از روی چشم هاتان بردارید لطفاً!

من ولی فقیه و رئیس جمهور را مصون از خطا نمی بینم. آنها که مرا می شناسند، می دانند که تحت هیچ شرایطی سکوت در برابر ظلم را هم برنمی تابم! (که گناه پذیرشش با گناه همان ظلم برابری می کند!) اینجا هم بحث بر سر این نیست که نقدها را باید فروکوبید...به هیچ نباید چنین باشد! من هم عمیقاً معتقدم که نباشند اگر نقدهای مشفقانه، اداره صحیح جامعه بنای امکان نمی گذارد.

مقصود کلام من تنها آن دسته از مدعیان است که حس خودبرتربینی شان عجیب آدمی را می آزارد!


پ.ن۱: کاش توانسته باشم منظورم را دقیقاً بیان کرده باشم تا جنجال کاذبی در کامنت ها ایجاد نگردد!




جنون نوشت (2)

جنون نوشت 1

هوا گرم باشد اگر يا سرد،

ما درون سوراخ لانه هامان مي خزيم، تا خويش را از گزند در امان داريم!

پنجره هاي دو جداره...

عايق هاي يونوليت...

چوب كاري هاي داخلي...

انرژي خانه ها را هدر نمي دهند!

اين را هم داخل پرانتز بگويم آقا،

خانه هاي ما، هياهوي بيرون را نيز به داخل نشت نمي دهند!

حتي صداي تو را...

آن روز كه خواهي آمد!

جنون نوشت 2

دست هايم كه به آسمان قد مي افرازند،

اميد استجابت دعايي به تمنا از خدا خواسته مي گردد:

"اللهم عجل لوليك الفرج"

من اما به عمق مكان خيزش اين دعا مي انديشم در منتهاي دلم!

تا بسنجم غلظت صداقتم را در حقيقت اين سخن كه:

"از ته دل براي ظهورت دعا كرده ام آقا! "

آقايي كه حتي به رويم نمي آورد منت نهادن وظيفه ام را بر سرش!

جنون نوشت 3

نامردي ما را مي بيني آقا،

كه دعاي سلامتي ات را با سوز دل مي خوانيم، اما...

چشمانت را از اشك به خون نشانده ايم

و قلبت را از درد در فشار!

هر بار كه دعاي فرج خواسته اند، خوانده ايم:

"اللهم كن لوليك..."

و نفهميده ايم كه وقتي عمل نيست، سلامتي ات دعا نمي خواهد!

با اين همه اما –بي هيچ دعا براي ظهورت-

خويش را منتظِر منتظَر نام نهاده ايم!

جنون نوشت 4

واژه به واژه ندبه را كه به جانم مي ريزم،

مي بينم من چقدر از مفاهيم دعا فاصله دارم!

ندبه بايد معرفت افزا باشد، اما...

دعا به آخر كه مي رسد،

"يا ارحم الراحمين" هم كه بر زبان جاري مي گردد،

همه خوانده ها را به طاق نسيان مي سپارم!

من كه سهم او را از نجوايم هيچ كرده ام!

جنون نوشت 5

روزها به شب مي انجامند و شب ها به روز،

و در اين تعقيب و گريز مدام، خلاء هيچ حضوري در فهم نمي آيد.

قصه شوم عادت، همين جاست كه فرياد مي شود!

عادت به درازاي تلخ انتظار...

جمعه هاي دل اما...

طنين "أنا المهدي" را كم مي آورد!


پ.ن۱: چندی است گرد رخوتی ناگزیر اینجا پاشیده شده است! به گمانم رسید شاید جنون نوشتی از جنس حضرت موعود (عج) بتواند مرا از خواب این غفلت بیدار کند!

پ.ن۲: فردا دو ساله می شوم! :)